تبليغاتX
زیره به کرمان

زیره به کرمان

من حقیقت رو گم کردم

هر کی برش داشته به زبون خوش بیاره بذاره سر جاش

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:10  توسط مهیار  | 

رویای استرالیایی

چندی قبل توی خواب دیدم که کسی بهم میگه، این فیلم استرالیا رو وقتی توی سینما اکران کردن حتما ببین.

الآن یک هفته ست که اکران شده و هنوز فرصت نکردم. اما شاید فردا برم.

اگه خوب بود و توش تمساح داشت می گم که تو هم حتما ببینی.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:6  توسط مهیار  | 

یه روزی - نه خیلی دور - کمی تا قسمتی هیجان زده این وبلاگ رو شروع کردم ولی داره کم کم خاک می گیره. البته گفتنی زیاده اما گاهی نگفتن بهتره. هر چند من در حد بضاعت خودم با واژه ها آشنا هستم اما متاسفانه زبان بشری داره کم کم فرسوده و بی خاصیت می شه. البته جای تاسف چندانی نیست چون همیشه تازه از کهنه بهتره.

اهالی زمین در سایه ی بحران های ریز و درشت عصر آهن در حال تفدیده شدن هستند و در این گذر با مفاهیم تازه ای روبرو شدن و می شن که براشون هنوز کلمه ای وجود نداره. این بحران ها در درون انسان شروع شدن و به بیرون سرایت کردند و بازتابشون دوباره به درون برگشته. این روند اونقدر ادامه پیدا می کنه تا نقطه ی تعادل تازه ای پیدا بشه. تا اون روز خیلی چیزا عوض شده و خواهد شد.

زبان تازه ساده تر و گویاتر خواهد بود. ارتباط نزدیک تری با احوال درونی افراد خواهد داشت و به سمت خلاصه گویی خواهد رفت. و بالآخره در اوج خودش به یک زبان جهانی تبدیل خواهد شد. البته ما هنوز در اول این راه هستیم.

ناتمام ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:50  توسط مهیار  | 

دوستم می گه ...

آدم هر چی سنش بالاتر می ره ساکت تر می شه و بیشتر در خودش سیر می کنه. انگار داره به حساب و کتاب خودش رسیدگی می کنه. فرقی هم نمی کنه که مذهبی باشه یا نباشه. حساب و کتاب یعنی می خواد ببینه توی این زندگی که مثل باد گذشت چی فهمید و چی نفهمید. کلاً چه جور آدمی بوده. از کجاهای زندگیش پشیمونه و به کجاها افتخار می کنه. اگه دوباره برمی گشت کدوم کارا رو دوباره می کرد و دور و بر کدوم کارا رو خط می کشید. با کیا دوباره دوستی می کرد و از کیا دوری. از فرصت ها چطوری استفاده می کرد و چطوری از بطالت جلوگیری می کرد. کدوم استعدادها رو پرورش می داد و کدوم اضافات رو دور می ریخت.

آیا باز هم دور و برش رو پر می کرد از کارهای ناتمام یا هر کاری رو به سرانجام می رسوند؟ آیا باز هم انگشت تقصیر رو به طرف دیگران نشونه می رفت یا در نقد خودش منصفانه تر عمل می کرد؟

شاید هر بار با مرور اینها آهی هم از سر حسرت زمان از دست رفته می کشه و زمان کوتاه باقی مونده رو وجب می کنه.

اما کسی رو می شناسم که با یه جور خوش بینی کودکانه اطمینان داره زندگی با همه ی لحظات بد و خوبش یه موهبت بزرگه و هر لحظه ش کل زندگی رو در خودش نهفته داره. به نظر اون زندگی نه زشته و نه زیبا. زندگی فراتر از این صفات مسخره و نسبیه. زندگی رو آینه ای می دونه که خودت رو توش می بینی و بعد راجع بهش قضاوت می کنی. به عقیده ی اون هر کسی بهتره با خودش روراست تر باشه و مسئولیت همه چیز رو خودش به دوش بگیره. اون می گه تا کسی این کار رو نکنه مدام سردرگریبان و سرگردانه. چون همیشه دنبال دلیل می کرده. اما چنین کسی حتی اگر هم دلیل رو بیرون از خودش پیدا کنه هیچ کاری نمی کنه و فقط بیشتر ملامت می کنه و غصه می خوره و حسرت می کشه.

می گه ترس بزرگ ترین عامل بازدارنده ی آدمه و اگر هر کسی بر ترس اصلی خودش غلبه کنه انگار دوباره متولد شده. ترس اصلی رو خیلی پنهان می دونه و معتقده که ترس اصلی هر کسی یک چیز بیشتر نیست اما خودش رو در انواع ترس های کوچک یا مصلحت جویی پنهان می کنه. ترس اصلی هر کسی فرق می کنه و فقط خودش می دونه که چیه. اما می گه وقتی ترست رو پیدا کردی ازش فرار نکن. باهاش روبرو شو تا مثل تاریکی اتاق ترسناک کودکی هات با یه کلید چراغ پا به فرار بذاره.

همیشه به اینجا که می رسه بهش می گم گفتنش خیلی آسونه. اونم می گه تا وقتی عمل کردنش رو هم به همین آسونی ندونی مثل اسب عصاری دور خودت می چرخی.

منم دیگه هیچی نمی گم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:0  توسط مهیار  | 

با مسما

شروع وبلاگ جدید در این تاریخ، برای من کار با مسمایی محسوب می شه؛ چون مصادف با روز تولدمه.

راستش مطالب وبلاگ ها داره روز به روز بهتر و پرمحتواتر می شه و از این جهت جای خوشحالیه. از این جهت وبلاگ نوشتن خودم رو به "زیره به کرمان بردن" تشبیه می کنم. کاش فرصت کافی برای نوشتن داشته باشم و بتونم نقش کوچکی در غنی تر کردن این رسانه ایفا کنم.

آرزو بر جوانان عیب نیست. هر چند که جوانی مدت هاست که رفته، آرزوش هنوز هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:30  توسط مهیار  |